زمان ثبت : 20 اسفند 1386 در ساعت 17:32
نویسنده : فرزاد     موضوع : داستان کوتاه
عنوان : هیتلر

هیتلر 

 

برف لاشه اش را انداخته بود روی کوه و پیش از آفتاب زدن باد از روی برف ها می خزید و سر می خورد و می آمد و وقتی به آدم می رسید مثل شیطان

می رفت توی جلدش و تا مغز استخوانش را می سوزاند .

همیشه این موقع سال که می شود. انگار کائنات دست به یکی می کنند که برف بنشیند روی کوه و باد تا مغز استخوانت را بسوزاند و همین موقع هاست که سرما یا شاید چیز دیگری توی جلدم می رود

 و آرزو می کنم کاش هیچ وقت نبودم...

همه می گویند شیطان است...

و من هیچ وقت باور نکردم که کسی غیر از خدا آدم را گول بزند...

سرما هم مثل خدا می رود توی جلد آدم و مومن می شود ...

آنوقت است که از سرما می میرد...