زمان ثبت : 4 تیر 1387 در ساعت 10:40
نویسنده : فرزاد
عنوان : آقای نویسنده

آقای نویسنده

حیف که باید نوشت و گرنه صد سال سیاه هم که شده دست به قلم نمی بردم چه برسد به اینکه گوشه ای کز کنم و کاغذ بریزم جلویم و زور بزنم و منتظر بمانم جمله ها که آمدند تند تند بنویسمشان و بعد مرتب کنم و فعل سر جایش بعد ویرگول مکث نقطه آخر کار نگاه کنم به نوشته ها که هزار جایش را از قلم انداختم و کمبود حروف الفبا و کلمات دست مالی شده ! موضوع را یکراست به جهنم فرستاده و آنوقت تازه نگاه های گیج و ابروهای بالا رفته و دوران شمال جنوبی و آهسته کله ها و لب های جویده و بی حوصلگی چشم هایشان حالیم کند که هیچ کس جز خودم نفهمیده که کجا بود و چه شد.

مگر نمی شود یک گوش درست و حسابی پیدا کرد و آنقدر وز وز کرد و با دست وپا و ادا و اطوارهای چشم و ابرو و لب و لوچه موضوع را زیر و رو کرد که طرف بفهمد

مردم که نمی فهمند می نشینند اینجا و آنجا که فلانی_ یعنی من_ کله اش باد کرده چهار کلاس اکابر دارد انگاری که شق القمر کرده باشد توی مغز ما وشما می رود و حرف توی دهانمان می گذارد. یعنی من می روم توی جلد آنها و حرف توی لپ شان می گذارم. _رویم به دیوار_ مثل شیطان که توی جلد من و شما می رود .اما شما که بهتر می دانید بنده هنوز به کرامات عالیه متصل نشده ام. بنده خدا ها حق دارند دست خودشان که نیست نمی فهمند . تو هم اگر از صبح خروسخوان تا بوق سگ سر و کارت با سیمان و گچ و ماله و فرغون و نمی دانم چند تا افغانی زبان نفهم بود دیگر حوصله داشتی که بفهمی آقای نویسنده دارند سیال ذهن کار می کنند یعنی خبر مرگشان قصد دارند زمان را شکسته کرده یا اصلا بهتر حالیت کنم می خواهند فردا را امروز و دیروز را حالا بگویند .

عوام که نمی فهمند نویسندگی از عملگی هم سخت تر است

به خدا خودم هم گیج شده ام .حکایت کلاغ است و راه رفتن کبک. حرف زدن هم از یادمان رفته .خودت انصاف بده تکلیف ما چیست نمی شود که با جماعت عوام دهان به دهان شد در ثانی مگر قانع می شوند آنها. هر چه آسمان ریسمان ببافی که اینجوری و آنجوری باز می بینی بابا خر خودش را سوار است.لابد التماسش هم کنی باز مرغش یک پا دارد

مکافاتی شده است به خدا. چشم شان که به من می افتد انگار که جن دیده باشند راهشان را کج می کنند .

بد دردی است تنهایی...

خوب من هم دارم رعایت می کنم .نمی دانم بگویم خوش شانسی است یا نه اقبال من نویسنده که راه به راه عوام برایم سوژه می سازند .همین چند شب پیش بود به گمانم توی کوچه پشتی شهر ما فرقی نمی کند شهر شما یا هر جهنم دره ای که فرضش بگیری فلانی جلوی خانه اش را سیمان کرده بود توی سوز سرما چمباتمه زده بود جلوی خانه اش که مبادا گربه ای... آدم مستی ... سر به هوایی... سطح صاف سیمانش را خط نیاندازد. لا کردار نه یک ساعت تمام شب را نشسته بود پای شاهکارش. من که ندیدم لابد تا سپیده آنجا نشسته بود توی حلبی آتش روشن کرده بود و منتظر بود تا خشک شود . خوب خودت حق بده این سوژه نیست . دارند سفینه هوا می کنند عقل ما که قد نمی دهد دارند دنیا را زیر و رو می کنند آنوقت همسایه ما نه اصلا پدر من نشسته چند ساعت در کوچه پای آتش ... که چه... که سیمانش خشک شود.حالا فکر کن که من می رفتم و حالیش می کردم که وقت طلاست . جوابم را حتما می دانی چی می داد.

خودت انصاف بده کله من باد کرده یا عقل آنها پاره سنگ بر میدارد.... دارند دار و ندار ما را که نه  هستی ما را به یغما می برند کسی صدایش در نمی شود . اما خدا نکند کسی نگاه چپ به ناموس بابا بیندازد آنوقت می بینی که دنیا دست  کیست... شده است بلای جان ما این ناموس پرستی ....

من هم می نویسم ... می نویسم تا انگشتانم بشکند . یا نه همین آقای دوست ... شوهر فلانی ... پسر دختر همسایه ما ... یا همسایه شما .. آدم اهل دل و شاعر مسلک .... دنیای به این بزرگی را ول کرده چسبیده به چهار متر اتاق تنگ و تاریک که من سرنوشتم همین است چوب بچگی ام را می خورم..  باید  سوال طرح کنم و توی مخ معیوبم جوابشان را بدهم ...باور کن در حد یک چوب رختی عمل می کند . جالب است دوست داشتنی است .. ولی همین حرف آدم را نمی فهمد مرغ آن هم به گمانم یک پا بیشتر نداشته باشد ... نه که کار به اینجا رسیده باشد .. چرا .. ولی دست  کم من هنوز امیدوارم که از توی ذهن شلوغ و بیمار او چیزی بیرون بیاید .

یا چرا نگویم ... دختر دردانه فلانی... مهندس عمران ... سرش به تنش می ارزد . گریه کرده بود . قرص خورده بود ... روی هم ..چند نوبت برده بودنند پیش فلان روان پزشک و روانکاو ..آخر سر رفته بود موهایش را از ته تراشیده بود ... ابروهایش را زده بود ... رگ دستش را هم به گمانم ..که چه؟ من نویسنده درکش نکردم .دنیای او را جدی نگرفتم ...

آخر جدی هم نیست دنیای زنانه است دیگر ... زیر و رویش را دارم توی زندگی خواهرم یا مادرم یا اصلا مادر تو و خواهر آن یکی می بینم ... به تجربه کردنش نمی ارزد....

اینها نوشتن ندارد؟ نباید خودم را جای خواهر تو و مادر خودم بگذارم؟

باید نوشت ... خودم را بگو .. به قول مادر بزرگ ها ... نه .... به قول مادر بزرگ و مادر خودم در باغ سبز نشان دختر فلانی داده ام بعد فلنگ را بسته ام آمده ام اینجا مثل بختک افتاده ام روی کاغذ هایم و تند تند می نویسم .. قصه می بافم ... فلانی را سوژه و یک صفحه که نه ... صد صفحه سیاه کرده ام ...دنیا را می خواهم فتح کنم .. خودم را به بد مستی زده ام و  وسط یک مشت آدم هوشیار گنده گوزی می کنم ... اصلا یکی هم بیاید مرا بنویسد.. من هم مثل همه...

توی دنیای برهوت دنبال آدم می گردم....

آنها دارند دنیا را تسخیر می کنند .. بمب نمی دانم اتم ساخته اند ... ماهواره هوا کرده اند ... دارند آدم می سازند با آهن و سیم و باتری که کارهایشان را انجام بدهد ... آنوقت پسر عمه من... یا نه... شوهر اول خانم کی ... شب جمعه زنش را خوابانده و یک بچه دیگر توی دلش کاشته ... که بعد هم مجبور بشود مثل سگ جان بکند _ بلا نسبت شما_ که نان و آب این یکی را بدهد .... موهایش تا نافش ریخته ..آنوقت زنگوله پای تابوتش تازه دارد می گوید: بابا

اصلا می خواهم زبان سرخم .... نه ... مداد سیاهم .. سر سبزم را به باد بدهد... بیایند کت بسته توی سلول ... اصلا به چوبه دارم ببندند ... از این بالاتر که نیست ...

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : 15 خرداد 1387 در ساعت 10:10
نویسنده : فرزاد     موضوع : نامه ها
عنوان : نامه پنجم

نامه پنجم(شروعی دوباره)

سلام...

بر عکس همیشه این بار سلام هم می چسبد. می بینی . دلم می خواهد صد بار دیگر هم بگویم سلام...

نبودم...

چهل روز یا شاید هم بیشتر. اما حق نداشتی یک طرفه به قاضی بروی و متهمم کنی .من هیچ چیز را فراموش نکرده بودم. حتی لحن حرف زدنت را و اینکه دوست داشتی کفش هایت را تا به تا بپوشی و از سر بالایی کوچه پشتی مان بالا بروی. و اینکه خیلی چیزها را دوست داشتی و از خیلی چیزها بدت می آمد.

راستش جایی نرفته بودم. همین نزدیکی ها چله نشسته بودم برای یکی دو مرادی که حاصل نشد.یعنی قرار هم نبود چیزی به من برسد...

وحالا برگشته ام.... خسته... با تنی آغشته به بوی تند کافور و ریش چهل روز نتراشیده توی صورتم  و داغ مهر خورشید روی گونه هایم....

من از قبرستان آمده ام . ناراحت نشو ولی چهل و چند روز روی تخت غسالخانه قبرستان نمی دانم کجای کویر که سقف هم نداشت دراز به دراز افتاده بودم و این بی خوابی دست از سر من بر نداشت  که نداشت..

خودم را داده بودم به دست این شن های داغ لعنتی و گلویم پاره شد تا ثابت کنم که من از تخم و ترکه آدم نیستم ولی نشد...

خسته ام...

خسته ندیدن های طولانی که حالا حسابشان هم از دستم در رفته...

حرف های محرمانه دارم ... بیا .... خوابم نمی برد ....بیدارم ....

 



زمان ثبت : 23 فروردین 1387 در ساعت 10:57
نویسنده : فرزاد     موضوع : نامه ها
عنوان : نامه چهارم

نامه چهارم

می گویند: درویشی وسط بیابان را گرفته بود و سلانه سلانه می رفت.بیابان بلخ بود و شب تاریک...

آخر آن وقت ها بلخ هم مال ما بود . از دمشق و بغداد گرفته تا سمرقند و بخارا تا می رسید به هند .

 خدا لعنت کند این قاجارها را که مثل گوشت نذری این خاک را بریدند و قسمت کردند تا حالا رسیده به همین مرزهایی که چشممان به دیدنشان عادت کرده . راستش بهتر هم شد. ما از پس همین هم بر نمی آییم چه رسد به اینکه ....

بگذریم ... می گفتم : شب بود و بیابان . درویش هم کشکولی به دوش و تبرزین اش پر شال . می رفت. به گمانم درویش ندیده باشی تا به حال . حالا دیگر نیستند . آزاد بودند از هفت دولت . یا حقی می گفتند و از اینجا به آنجا... گیس و ریشی سفید . کشکولی و تبری و عبای به دوش. درویش ها همیشه پیر بودند . نمی دانم احساس خوشبختی می کردند یا نه . ولی خب آن موقع ها هنوز زهوار همه چیز تا به این حد در نرفته بود .

لایه ازن سوراخ نبود و بشر تازه توی کف کشف جاذبه مانده بود . مجلسی نبود. درویش اگر نان نداشت  غصه هم نداشت ... حسین رضا زاده ای نبود که بشود قهرمان ملی و بعد برود برای شرکت رابینسون تبلیغ کند . درویش ندید رستم هایی را که دوپینگ می کنند .

 ندید پیرمردهایی را که قرتی شده اند . ندید زن هایی پاچه ور مالیده را . ندید خواهرش را که دارد گدایی می کند و برادرش را که از صبح تا شب هم کار کند  هنوز هشتش گرو نه اش است . درویش هشت گرو نه را ندید . این همه دروغ را . ندید لیلی و مجنون هایی را که برای وام ازدواج عروسی می کنند . درویش لیلا را می دید و ما ژیلا را.

درویش این همه بد مستی را ندید. ندید طالبان را . ندید مقتدی صدر را . درویش بوش را هم ندید ...

اصلا حدسش را هم نمی زد که روزی پول بشود ماهیت آدمی . او جیره بندی های هزاره سوم را ندید .

او اقتصاد متکی به نفت را ندید . درویش ته دلش قرص بود و ندید وقتی از فردایت ترس داری .

خوابش را هم نمی دید که چند صد سال بعد یکی بیاید و از رژ لب هم بترسد .

بترسد بی خود و بی جهت از ریسمان سیاه و سفید ....

می بینی حال و هوای این روزهایم را ...

داشتم از درویش می گفتم و بیابان بلخ و شب . اما نمی شود. یعنی نمی گذارند که بشود .

داستانش مفصل است . باید ببینمت ...

یادت باشد احساس خوشبختی کنیم . وقت زیادی نمانده . دارد یخ های قطب آب می شود ...